تبليغاتX
به کلبه خودتون خوش آمدید

 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني...

 

 

 

خداوندا غرورم را شکستند

 

پل سبز عبورم را شکستند

 

چه بی رحمانه در پاییز و غربت

 

دل سنگ صبورم را شکستند

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:0 توسط حسين |


 

زندگي مثل بازي حکمه!!

 مهم نيست که دست خوبي نداري

 مهم اينه که يار خوبي داشته باشي

اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري...

 

 

         درد را از هرسو که نوشتم « درد » بود .

 

 

 

ابر بارنده به دریا می گفت

 

گر نبارم تو کجا دریایی

 

در دلش خنده کنان دریا گفت

 

ابر بارنده تو هم از مایی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:46 توسط حسين |


 

شما رهبر ارکستر سمفونیک افكار و احساسات خويشيد.

نبايد گامهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران

هماهنگ كنيد. گوش به نواي درون خود بسپاريد.

نواهايي كه از درونتان بر ميخيزد را هدايت كنيد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:0 توسط حسين |


خدایا من  اگر بد کنم تو را بنده دیگر بسیار است ،

 

تو اگر با من مدارا نکنی ، مرا خدای دیگر کجاست ؟

 

 

 

ای کاش هیچ زمان نمی یافتمت که اینگونه به

در و دیوار بزنم برای گم کردنت .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:33 توسط حسين |


دل نیست کبوتر که چو برخواست ٫ نشیند .

ما از سر بامی که پریدیم ٬ پریدیم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:17 توسط حسين |


می خواستم کلی حرف براتون بزنم ولی ...

یکهو یاد شعر قیصر امین پور خدابیامرز افتادم که میگه :

 

 گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟


شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ 

 

پس لطفاْ من رو ببخشید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:9 توسط حسين |


آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:6 توسط حسين |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:49 توسط حسين |


هر چه شكفتم تو نديدي مرا

 

رفتي و افسوس نچيدي مرا

 

ماندم و پژمرده شدم، ريختم

 

تا كه به دامان تو آويختم

 

دامن خود را متكان اي عزيز

 

اين منم اي دوست به خاكم مريز

 

واي مرا ساده سپردي به باد

 

حيف كه نشناخته بردي ز ياد

 

همسفر بادم از آن پس مُدام

 

مي گذرو بي خبر از بام و شام

 

مي رسم اما به تو روزي دگر

 

پنجره را باز گذاري اگر

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:30 توسط حسين |


 

خدایا!

خداوندا!

مرا دریاب!

مرا به سوی خویش باز خوان که دیگر تاب و توان تحمل

 این روزگار سرد و سخت را نخواهم داشت

 

..........

 

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

..........

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:25 توسط حسين |


توبه کردم که اگر بوسه دهی توبه کنم

      و دگر باری  از این گونه  خطا  ها  نکنم

        بوسه ای داد چو برداشت لب از روی لبم

            توبه  کردم  که  دگر  توبه  بی جا  نکنم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:57 توسط حسين |


 

می سوزم از این دو روئی و نیرنگ

 

               یکرنگی کودکانه  می خواهم

 

ای  مرگ  از  آن لبان خاموشت

 

               یک بوسه جاودانه می خواهم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:46 توسط حسين |